قصه زیبای کفشهای نو

قصه زیبای کفشهای نو

Previous Next    Close

		قصه زیبای کفشهای نو - تصویر 1
مدرسه فریبا كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیك بود و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود.

كنار مدرسه یك مغازه كفش‌فروشی بود كه فریبا وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد و از پشت شیشه‌ كفش‌ها را نگاه می‌كرد، چون كفش‌های بچگانه خوشگل و رنگارنگی داشت.

 

این كار برایش بسیار لذتبخش بود و حتی گاهی وقت‌ها دلش می‌خواست همه كفش‌های مغازه مال او بودند! دیدن مغازه كار هر روز فریبا شده بود و مادرش هم كه از دور همه چیز را می‌دید از او سوال می‌كرد كه آنجا چه خبر است كه مدام نگاه می‌كنی و فریبا هم در جواب می‌گفت كه كفش‌ها را دوست دارم.

یكی از روزهایی كه طبق معمول جلوی مغازه آمد دید كه یك جفت كفش كتانی سفید و صورتی خیلی قشنگ داخل ویترین گذاشته شده است. خیلی از آنها خوشش آمد و با خودش فكر كرد كه اگر می”‹توانست این كتانی‌ها را بخرد چقدر خوب می‌شد. برای همین وقتی به خانه رسید بدون معطلی موضوع كفش‌ها را به مادرش گفت و از او خواست كه كفش‌ها را برایش بخرد. اما مادرش یادآوری كرد كه كفش‌های خودش را یكی دو ماه قبل خریده‌اند و هنوز برای خرید كفش نو زود است، اما فریبا این‌قدر اصرار كرد كه مادر گفت باید صبر كند تا موضوع را با پدرش در میان بگذارد.

فردای آن روز وقتی فریبا به خانه آمد اولین چیزی كه از مادرش پرسید این بود كه نظر بابا در مورد خرید كفش چه بوده است و مامان هم جواب داد كه او گفته فعلا نمی‌شود و اصرار فریبا هم هیچ فایده‌ای نداشت و با این كه ناراحت شده بود اما دیگر در موردش حرفی نزد.

روزها یكی پس از دیگری گذشتند و او سعی می‌كرد از مدرسه كه تعطیل می‌شود به سرعت به خانه بیاید و اصلا به مغازه نگاه نكند تا بتواند ماجرا را فراموش كند. اما یك روز وقتی از جلوی مغازه می‌گذشت یواشكی یك نگاه كوچولو به ویترین آن انداخت و با تعجب متوجه شد كه كفش‌ها نیستند خیلی ناراحت شد اما كاری نمی‌توانست انجام دهد و با همان حال به خانه آمد و به هیچ كس هم چیزی نگفت.

بعد از ظهر همان روز وقتی بابا به خانه آمد فریبا از او خواست كه با هم بروند و برایش یك دفتر بخرند و بابا هم قبول كرد و گفت كه اتفاقا من هم یك كاری دارم كه باید بیرون بروم.

چند دقیقه بعد دو نفری برای خرید از خانه خارج شدند و كار‌های‌شان را كه انجام دادند موقع برگشت به مغازه كفش‌فروشی كه رسیدند بابا از فریبا خواست كه با هم داخل مغازه بروند كه آنجا هم یك كار كوچكی دارد. وارد مغازه كه شدند اول سلام كردند و بعد بابا گفت: حسن آقا ببخشید می‌شه اون امانتی من رو بدید.

حسن آقا هم با لبخند و البته با نگاهی به فریبا گفت:

بله، حتما.

و بعد یك جعبه كفش را به دست بابا داد و او هم جعبه را به طرف فریبا گرفت و گفت: فریبا جون این مال ماست.

دختر كوچولو كه از كار‌های بابا و آقای مغازه دار تعجب كرده بود، گفت: مال من !؟

- بله.

- چیه باباجون ؟

- بازش كن خودت می‌فهمی.

فریبا جعبه را از بابا گرفت و درآن را باز كرد و از دیدن كفش‌های داخل آن بسیار خوشحال شد و با هیجان زیادی گفت: بابا جون؛ بابا جون.

چند لحظه‌ای ساكت شد و به كفش‌ها نگاه كرد و دوباره گفت: من ظهر دیدم كفش‌ها نیستن؛ پس كار شما بوده.

و بعدش دست بابا را محكم در دستش گرفت و گفت: ممنونم بابا جون، خیلی خوشحالم؛ حالا بیا بریم به مامانم همه چی رو بگیم.

و هردو خوشحال و خندان از مغازه بیرون آمدند و به سمت خانه رفتند.

منبع: tebyan.net

мебель на заказ

قصه زیبای کفش‌های نو - بیتوته

http://www.beytoote.com/baby/fiction-baby/new-shoes.html

قصه شهر قصه شعر کودکانه,قصه برای کودکان,کتاب قصه کودک,نوار قصه,قصه کفش‌های نو, قصه کودکانه کفش‌های نو.

راهنمای خرید کفش برای کودکان نو پا - بیتوته

http://www.beytoote.com/baby/chick/buying1-shoes-children.html

مدل کفش کودک کفش بافتنی کودک مدل کفش نوزاد,خرید کفش برای کودکان,کفش استاندارد کودک,کفش کودک ... قصه زیبای بابا برفی,آدم برفی,قصه ی کودکانه ...

داستان کوتاه سیب خنده - مطالب ابر داستان کوتاه بهلول

http://naghlha.mihanblog.com/post/tag/داستان کوتاه بهلول

5 مارس 2010 ... گویند روزی بهلول كفش نو پوشیده بود داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد در آن محل ... بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد! ... جملات زیبا و کوتاه قشنگ.

مجله اینترنتی ناز بهار-اس ام اس جدید,ترول جدید,مدل لباس

http://www.nazbahar.com/

جدیدترین عکس های داغ و زیبا الناز شاکردوست|Elnaz Shakerdoost ... جدیدترین مدل کفش های پاشنه بلند دخترانه ۲۰۱۴ ... اشتون هم سال نو را به ایرانیان تبریک گفت.

قصه های قدیمی - کودکان پرشین بلاگ

http://persiankids.persianblog.ir/tag/قصه_های_قدیمی

قصه زیبای کفش‌های نو · آموزشی، قصه های قدیمی ... این کار برایش بسیار لذتبخش بود و حتی گاهی وقت‌ها دلش می‌خواست همه کفش‌های مغازه مال او بودند! دیدن مغازه کار هر روز  ...

شعر و قصه کودکانه - iranbanou.com-ایران بانو

http://iranbanou.com/default.aspx?id=124&ctgr=شعر و قصه کودکانه

جشن تکلیف داستان کودکانه,شعر کودکانه,قصه های کودکانه قصه کودکانه,ترانه کودکان,داستان ... 4, قصه ی زیبای دُم قشنگ، روباه شکمو ... 57, قصه زیبای کفش‌های نو.

داستانک - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

http://fa.wikipedia.org/wiki/داستانک

۲) کفش بچه‌گانه تقریباً نو، برای فروش. .... آموزنده و اخلاقی · نمونه‌هایی از چند داستانک زیبا · مجموعه داستان‌های کوتاه فارسی و آثار نویسندگان جوان · «چای بریز خانم!

سایت خبرنو .خبر نــو

http://khabareno.com/

خبر نو خبرنو. ... از نوع کفشی که می‌پوشند بگیرید تا شیوه راه رفتن و ایستادنشان ، همگی می‌توانند .... عکس های جدید و زیبا از بهاره رهنما و دخترش در استکهلم سوئد.

قصه‌ کفشدوزک‌ها - رهبران شیعه /ما طلایه داران حق و حقیقتیم

http://www.shia-leaders.com/قصه‌ی-کفشدوزک‌ها/

11 نوامبر 2012 ... این خبر حیوانات را به فکر خریدن کفش و لباس نو انداخت. .... پویا بصورت مستقیم از سرور سایت رهبران شیعه : لالا لالایی، قصه ای زیبا / برات می .

کلاس میخک

http://kelasemikhak.blogfa.com/

قصه زیبای کفش‌های نو. مدرسه فریبا كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیك بود و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود.

شعر و داستان کودکانه | زیباشهر

http://zibashahr.com/category/child/chald_poetry_story

قصه زیبای کفش‌های نو. مدرسه فریبا كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیك بود و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود.

قصه و شعر کودک - مامی سایت - پرتال تخصصی بانوان

http://www.mamisite.com/life-style/child/children-spare-time

قصه زیبای کفشهای نو. مدرسه فریبا كوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیك بود و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود.

داستان کوتاه بسیار زیبا و جالب انگیز ناک یک لنگه کفش - دانستنی ...

http://soap2soap.ir/1393/07/08/post-13/داستان-کوتاه-بسیار-زیبا-و-جالب-انگیز-ناک-یک-لنگه-کفش

30 سپتامبر 2014 ... داستان کوتاه بسیار زیبا و جالب انگیز ناک یک لنگه کفش. داستان کوتاه ... پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود. ولی اگر ...

داستان کوتاه یک لنگه کفش - سایت تفریحی نمکستان

http://namakstan.ir/one-shoe-story.html

27 سپتامبر 2014 ... به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر ... پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود.

سـه علی سـه | اس ام اس و سرگرمی

http://3ali3.com/

بند کفش نورانـی نئـون ... پیامک قدم نو رسیده · پیامک ازدواج و عروسی · پیامک سالگرد ازدواج · پیامک مدرسه و اول مهر · پیامک شب امتحان .... در طراحی این مانتو از یک چاپ قدی گل استفاده شده که زیبایی این مانتو را منحصر به فرد می کند. ... fun-story. یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ...

لینکدونی:داستان بسیار زیبای خلقت زن!

http://www.tehran98.com/myLDlinker.php?url=229

16 ا کتبر 2014 ... حمایت رادیو فردا از بردگی انسانها و پاسخ زیبای یک استاد به این عمل شنیع .... بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.