شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

سر افتادن سیب

سر افتادن سیب دختر بچه ی هم سایه از مهتابی طبقه ی چهارم افتاد و نمرد . هفته ی قبلش هم  یه اتوبوس توی جاده ی اسالم به خلخال زد به عمو مصطفام . هر کی ماشین رو می دید می گفت بیچاره مسافراش . عمو مصطفا مسافری نداشت ، اما خودش هم چیزیش نشده بود. این اتفاق برای من و مامان فقط جالب بود و بیشتر شبیه معجزه . ولی برای بابا که در میانسالی به فکر ادامه ی تحصیل بود ، داستان دیگری داشت . بابا همین یک بچه را داشت . همین یک بچه که دارد برای شما قصه ی پدرش را تعریف می کند . بابا وقتی دیپلم گرفته بود ...

راز خوشبختی زوج 60 ساله!

راز خوشبختی زوج 60 ساله! زن و شوهری 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند و بدون هیچ مشکلی همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز. زن و شوهری 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند و بدون هیچ مشکلی همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:  یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود ه ...

بخش نوزادان

بخش نوزادان نوزادانی که از سه روز پیش به این طرف به دنیا آمده اند ، شکل عجیبی دارند. هوشیاریشان در حد بلوغ فکری یک جوان بیست ساله ای است که دو سالی در یک دانشکده ی درجه یک فنی درس خوانده و از شانزده ، هفده سالگی هم ، با کتاب های مطهری و شریعتی شروع کرده اند . نوزادانی که از سه روز پیش به این طرف به دنیا آمده اند ، شکل عجیبی دارند. هوشیاریشان در حد بلوغ فکری یک جوان بیست ساله ای است که دو سالی در یک دانشکده ی درجه یک فنی درس خوانده و از شانزده ، هفده سالگی هم ، با کتاب های مطهری و ...

داستانی تازه ازارنست همینگوی

داستانی تازه ازارنست همینگوی یک داستان كوتاه از ارنست همینگوی اخیرا یعنی چیزی حدود یك قرن بعد از نوشته شدن، پیدا شده است. این داستان زندگی من در میدان مسابقه گاوبازی با دونالد اوگدن استوار ت نام دارد. من قبل از این ماجرا هم اغلب اوقات استوارت رو تو میدون مسابقات گاوبازی می‌دیدم اما هیچ‌وقت توجه خاصی بهش نكرده بودم. بنظرم یكی از اون مدل آمریكایی‌هایی بود كه همیشه می‌شه در سواحل آفتابی كشورهای مختلف بهشون برخورد كرد. اولین‌باری كه واقعا استوارت توجهم رو به خودش جلب كرد تو میدون مس ...

خبر از تغییر فصل ها

خبر از تغییر فصل ها مشتری های بانک حوصله ی شماره گرفتن نداشتند . هر کس می آمد ، بدون این که نگاهی به دستگاه نوبت دهی بیاندازد ، جلوی باجه ها صف می کشید . مثل چند سال پیش که از شماره و نوبت دهی خبری نبود .  کارمندهای قدیمی بانک داستان سال های قبل را به خاطر داشتند . داستان شلوغی های بی مورد و کلافه شدن صندوق دارها و دعواهایی که میان مشتری ها و کارمندها پیش می آمد . از وقتی بانک ها دستگاه نوبت دهی گذاشته بودند ، دیگر از آن دعواها خبری نبود . اگر روی همه ی صندلی های انتظار هم جای خالی نم ...

داستانک/ قاتل فراری

داستانک/ قاتل فراری جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. به خاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند؟ دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چشمش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از ...

پوتین های سرگرد حمید

پوتین های سرگرد حمید ستاره های روی شانه ی حمید جایش را به یک قپه داده بود. یک قپه ی نقره ای معمولی. بعد از دوره ی دانشکده روزی که قرار بود از سردوشی خارج بشوند و ستاره روی شانه هایشان بنشانند از طرف رکن سوم ستاره های طلایی برای همه ی ستوان دوهای تازه فارغ التحصیل تهیه کرده بودند. اما حمید رفت و ستاره ی نقره ای خرید. از تو چشم بودن خوشش نمی آمد خوشه ی روی کلاهش هم نقره ای بود صبح ها هم که با گردان تحت امرش ورزش می کرد  پلوورهای سبز سربازی به تن می کرد،  خیلی از سربازها که وضعشان خوب بود ...

سه داستانک

سه داستانک سه بیمار در مطب دکتر درحال گفت وگو با هم بودند. هر سه جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند و دکتر به هر سه گفته بود بر اساس این آزمایش ها به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند و تا چند وقت دیگر بیشتر زنده نیستند. آن ها مشغول صحبت در این باره بودند که می خواهند این روزهای باقی مانده عمر را چگونه بگذرانند. نفر اول گفت: من در تمام عمر مشغول تجارت بودم و ثروت زیادی جمع کردم بدون آن که به تفریح بپردازم. می‌خواهم تمام ثروت چند ساله ام را در این چند روز خرج لذت بردن از دنیا کنم. نفر د ...

حکایت مردمی بدون باران

حکایت مردمی بدون باران همه چیز خوب پیش می رفت. همه چیز خوب پیش می رفت و اعضای گروه هم برای هدفی که متحدشان کرده بود، امید داشتند . سرپرست ها، مدیرها، کارگرها و همه ی مردمی که از کنارشان عبور می کردند . دنیای کوانتومی یعنی من هستم و من نیستم. برای همه ی کسانی که می خواستند قطار بشریت را بسازند، این حس وجود نداشت. ولی برای آن هایی که داوطلب سوارشدن به قطار بودند، این یک اعتقاد بود و تن سپردن به هیاهو نبود . حس جاری کردن آدرنالین هم نبود . قطار بشریت ، از فانفار نمی آمد . می خواست بی زم ...

شهر خاموش لیانا

شهر خاموش لیانا مردم لیانا چراغ هایشان و چترهایشان و هر آن چه که از آن خاطره داشتند ، آوردند وسط میدان بزرگ شهر . جمع کردند روی ازدحام اندیشه ای که در حال فروپاشی بود . آن روز نوبت چراغ ها و چترها بود و فردایش نوبت صندلی ها و میزها . و لابد فردای فردا ، قاب عکس ها و یادگاری هایشان . مردم لیانا ، بدون آن که قانونی تصویب شده باشد، بدون آن که با هم قراری گذاشته باشند ، چند روزی بود که حرف نمی زدند. خودروهایشان را از خانه هایشان بیرون نمی آوردند. کسی به بچه ها نمی گفت چه کاری بکنند و یا ...

باریده بود عشق به صحرای کربلا

باریده بود عشق به صحرای کربلا باید می رفتم منزل مادربزرگ . همه آمده بودند و چشم انتظار من بودند که کی می روم و وقتی هم که می روم رمقی از ایمانم مانده است یا نه . انتظار اهل خانه ی پدری و عموها و عمه و بچه هایشان برای این نبود ، که من غذای نذری چندین و چند ساله را بپزم. تا بود ، پدربزرگ بود که سرآشپزی می کرد . همان موقع ها هم می گفت که اگر من از پیش شماها رفتم ، پسررضا ، نذری بپزد . من را می گفت . یادم هست همان موقع ها هم به مذاق خیلی ها خوش نمی آمد که حرف آخر نذری پزان را پسررضا بزند ...

شرمنده‌ام آقای من

شرمنده‌ام آقای من علی اکبر والایی در داستانی کوتاه به نقد برخی سبک‌های عزاداری در عصر امروز و اموری که موجب سوءاستفاده و وهن دین می‌شود، پرداخته است. شیخ گویی این نخستین مرتبه بود زیارت عاشورا  می‌خواند؛  ناگاه نفسش بند آمد و فقط توانست بگوید آقا! آقای من! .... لختی بعد، نفسش که جا آمد عاشقانه نالید: آقای من! ... کاش به جای امروز، در نینوایت بودم و هزار بار جانم را فدایت می‌کردم. در این هنگام ناگهان، نوری خیره‌کننده فضای خانه را انباشت . شیخ هراسان روی برگرداند. مردی کهن سال با محاسنی ...

سرمه های خواهرم یلدا

سرمه های خواهرم یلدا صدای عزیز از ته چاه می آمد ، نه مثل ضرب المثلش . بلند بلند . انگار که یک نفر کنار دستت ،  داد بزند . صدای عزیز از ته چاه می آمد و همه ی ما عاجز بودیم از این که کاری برایش بکنیم . من وخواهرم یلدا صدای عزیز را می شنیدیم . وگرنه آقاجان و عمه می گفتند که یلدا جنی شده است . همین که با خودش حرف می زند ، بی آن که عروسکی دستش باشد ، همین که می آید سر چاه و می نشیند و یک بند سر تکان می دهد و اشک می ریزد چه معنی دارد ؟ بابای من و یلدا ، یلدا را آورده بود دهات پدری اش و یلدا ...

افتادن زردها و ...

افتادن زردها و ... پشت پرده ی انفجارهای اخیر ، کسی بود که از هیچ گروه و فرقه ای حمایت نمی شد . اصلا این چیزها حالی اش نبود . او می خواست خودی نشان بدهد . یکی دو باری دانشجو اخراجی های رادیکال دانشگاه با نماینده های القاعده و چند گروه تروریستی برایش ملاقات هایی را ترتیب داده بودند، اما آخرش گفته بود که نمی خواهد برای آن ها کار کند. وعده ی دستمزدهای هنگفت داده بودند اما می گفت که می خواهد تنها کار کند. یکبار یک بمب در پله برقی یک فروشگاه بزرگ کار گذاشت- توی قاهره- بعد القاعده ای ها اعل ...

«اپرای ماه» اثر ژاک پره ور

«اپرای ماه» اثر ژاک پره ور روز و روزگار دیگر دیگری بود، اما پسربچه، همان بود که صداش می‌زدند «میشل مورن»، پسرکوچولوی ماه. چون وقتی ماه را می‌دید، شاد می‌شد. روزی بود، روزگاری بود. پسر کوچولوئی بود که زندگیِ خوشی نداشت، و جائی می‌زیست که آفتابِ کافی به‌‌آن نمی‌تابید. هرگز پدر و مادرش را نشناخته بود، و پیشِ کسانی زندگی می‌کرد که نه خوب بودند و نه بد. کارشان زیاد بود و وقتی برای خوب یا بد بودن نداشتند. روز و روزگار دیگری بود. پسرْ کوچولوئی بود که بیش‌ترِ شب‌ها، موقعِ خواب می‌خندید. روز و ...

خرده بحث های زن و شوهری

خرده بحث های زن و شوهری قبلنا ، قهرکردن ، تموم کردن ، کات کردن آسونتر بود . الان باید صد جا طرف رو بلاک کنی . فیس بوک ، توییتر ، بدوو، پلاس ، وی چت ، ... . هفت خوان رستمه . قبلنا وضع فرق می کرد. همه چی فرق می کرد. آدم ها این قدر روشون زیاد نبود. به خودشون اجازه نمی دادن هر چیزی رو به زبون بیارن. الان طوری شده تا از یه چیزی بدشون میاد میگن. نه ملاحظه ای، نه چیزی. بعد اسمش رو هم میذارن روراستی. دل طرف مقابلشون رو میشکونن می گن من با تو صادقم. به این جا که رسید، دکتر که فقط به حرف های م ...

عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد

عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد چی فکر کردی؟ خیالات برت داشته ! برای چی باید از تو بترسم؟ همین دیشب رفتم قبرستون، تا خود صبح تو قبر خوابیدم. هفته ی پیش کلید باغ جعفر رو گرفتم و تک و تنها تا صبح توی قفس سگ هاش خوابیدم . حالا تو می خوای من رو بترسونی؟ کور خوندی! تو آموزشی تجدید دوره شدم،  نترسیدم ،هم خدمتیم از دکل پنجاه متری خواست خودش رو پرت کنه نترسیدم حالا تو چی میخوای من رو بترسونی؟ یادته؟ تازه کارتوی ساختمون نیاورون رو شروع کرده بودیم؟ برق کاره نازکرد که با این دستمزد کار نمی کنه. ...

وقتی بازی تمام شود تو نیستی

وقتی بازی تمام شود تو نیستی   ساعت هفت مسابقه شروع می شه . دلیلی نداره که برای اهل خونه توضیح بدم که تو این مسابقه قراره چی سرم بیاد . شاید هم چیزی نشه . کسی چه میدونه . وقتی بازی تموم بشه ، همه می فهمن که چه بلایی سرم آوردن . حالا که آخرین مسابقه ی امساله ، یاد تمام مشت زن هایی افتادم که توی فیلم ها دیده بودم . راکی ، گاو خشمگین ، باشگاه مشت زنی ، ... . اما خودم هم نمی دونستم که داستان من فرق می کنه . هفده مسابقه ی قبلی رو با رشوه برده بودم . برای من که از این سیزده سال مشتزنی هفت سال ...

مغازه گروگذاری

مغازه گروگذاری مغازه گروگذاری  /نوشته:  Deyan Enev/ ترجمه: لیودمیلا یانوا پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تحمل می کند. زنگ کوچک آویزان به دستگیره در به صدا در آمد. کالین باندِرٌف(Kalin Banderov) چشمش را از روی جدول کلمات متقاطع بزرگی به شکل نقشه اتحاد جماهیر شوروی سابق که از صبح با آن کلنجار رفته بود، بلند کرد. به تازه وارد نگاه کرد. پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تح ...

غریب تر نمی شوم که تو هستی مدام

غریب تر نمی شوم که تو هستی مدام پای چال خوابش برده بود. خواب مادرش را دید،  توی یک لباس سفید و آبی نشسته ، روی همان ایوان خانه ی خانمجان، همان خانه ای  که تابستان ها با مادرش می رفتند که از گرمای تهران خلاص شوند و بابا هیچ وقت نمی آمد. پای چال خوابش برده بود. خواب مادرش را دید،  توی یک لباس سفید و آبی نشسته ، روی همان ایوان خانه ی خانمجان، همان خانه ای  که تابستان ها با مادرش می رفتند که از گرمای تهران خلاص شوند و بابا هیچ وقت نمی آمد. مادر نشسته بود و هسته در می آورد از آلبالوهای ترش ...