شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

داستاني بسيار زيبا و واقعی (حتما بخوانید)

ماجرای عبرت آموز یک زن جوان در فرودگاه

روزی که امیر گریه کرد

روزی که امیر گریه کرد لباسهای  قدیمی اش را آوردند وریختند وسط حیاط. حیاطی که خاطرات کودکی نبود. کودکی امیر وقتی خواهر ها و برادرهایش همه توی این حیاط با بچه های فامیل بازی می کردند ، وقتی روزهای تابستان کوتاه تر از روزهای گرم این سال ها بود وقتی پاییزهایش با آن درخت انار کهنسال بیشتر از آن که اضطراب مشق های ننوشته باشد روزهای باران پیاپی بود ، در خواب گذشت . خوابی که سی سال طول کشید . امیر پنج ساله یک روز اردی بهشت ماه وقتی آب نو به حوض فیروزه ای انداخته بودند ، خلاف سنت اهل این خانه ...

شعر عاشقانه بسیار متفاوت و زیبا

شعر عاشقانه بسیار زیبا از مجتبی کاشانی

داستان بسیار زیبای سنگ و سنگ تراش

میز میز است

میز میز است داستانی از پیتر بیکسل با ترجمه ی بهزاد کشمیری می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود. می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود. او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کن ...

غول چراغ جادو و آخرین آرزو

پرونده آمستردام

پرونده آمستردام شب را توی همان هتل ماندیم نزدیک مرز.غیر از ما هشت ،نه نفر دیگر  هم بودند. نگرانی بلایی که معاوم نبود کی و کجا و چطور سرمان می آید ، نمی گذاشت که با هم گرم بگیریم . زبان همدیگر را هم بلد نبودیم . من و  نفیسه از ایران آمده بودیم و کلثوم و طارق عراقی بودند . دو تا دختر کره ای هم بودند . اهل کره ی شمالی . دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زدند . خیال می کردیم ، کار آن ها از ما آسان تر است  .غیر از من و نفیسه دو جفت زن و شوهر دیگر هم بودند .  یک جفت افغانی و یک جفت قرقیز. بلد راه ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی!!

وصیت نامه الکساندر

حجاب حضرت فاطمه زهرا (س)

گردنبد پر برکت

هديه دادن لباس نو در شب زفاف

داستان تکان دهنده عیدی برادر

داستان کوتاه و خنده دار "آسایشگاه"

داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!

داستان زیبای مادر؛ خود عید بود...

داستان مردی که در حمام زنانه کار می کرد

غم دلقک