شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

داستان آموزنده صد دلاری

داستانی زیبا از زندگی امام حسین (ع)

جملات عاشقانه یک عرب

شعر تازه کشف شده ازامام خمینی (ره) +عکس

شعری منتشر نشده از امام خمینی (ره) در قالب مسمط در نسخه‌ای قدیمی یافت شد که در کتاب خاندان امام خمینی(ره) منتشر خواهد شد.

داستان جالب "کشاورز همیشه برنده"

غزلی بسیار زیبا از صائب تبریزی

هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است!

ضرب المثل/ آب پاکی را روی دستش ریخت

دیدار؛ داستانی از قباد آذرآیین

دیدار؛ داستانی از قباد آذرآیین بعد پنجاه سال سر رویک بالشت گذاشتن باش،هنوز خجالت می کشی اسمش رابیاوری؟!...کاشکی سر بلند می کردی یواشکی می آمدی سر می کشیدی تو حیاط می دیدیش! انگار نه انگار که دارد پا می گذارد تو هفتاد ...سر و ریشی رنگ می کند بیا ببین...شبق! بخش ادبیات تبیان شکر خدا همه خوبند مادر..ساق و سالم و سر حال. اصلن نگران هیچ کدامشان نباش. خدا گفته تو همیشه ی خدا حرص و جوش بخوری و دست و دلت بلرزد؟ از کدامشان شروع بکنم؟ شکر خدا یکی دوتا  هم که نیستند. دختر پروانه به سلامتی پزشکی قب ...

شاهین چنگیز خان مغول و مجسمه ی طلایی آن

یک شعر عاشقانه زیبا برای دل شکسته ها

کلاویه ی سفید ممنوع کتابخانه ی شخصی شما را خریداریم کتابخانه ی شخصی شما را خریداریم. این را روی شیشه ی مغازه دید و وارد شد. پیرمردی با عینک پنسی پشت دخل نشسته بود و روزنامه ی قدیمی مرتب می کرد. یک

کلاویه ی سفید ممنوع کتابخانه ی شخصی شما را خریداریم کتابخانه ی شخصی شما را خریداریم. این را روی شیشه ی مغازه دید و وارد شد. پیرمردی با عینک پنسی پشت دخل نشسته بود و روزنامه ی قدیمی مرتب می کرد. یک دسته اطلاعات سال شصت. سلام کرد و منتظر جواب نماند. گفت که یک کتابخانه دارد. برای فروش. گفت که هزار و سی صد جلد می شود. سری کامل کتاب های شریعتی و مطهری و داستان های جلال و هدایت و مدرس صادقی. مجتبی شاعری  - بخش ادبیات تبیان  پیرمرد اصلا مدرس صادقی را نمی شناخت . گفت که تا دلت بخواهد این جا ...

ماجرای پدر و پسری در کوه

داستان واقعی "دستان دعا كننده"

حکایت جالب آیینه و شیشه

حکایت جالب مورچه و حضرت سلیمان

از شما بعید بود

از شما بعید بود ساعت پنج و نیم اتوبوس رسید و همه ی مسافرها پیاده شدند و رفتند . خبری از نکیسا نبود . نکیسا را به زور شوهر داده بودند. بهترین شکارچی قصبه یمان را . من هم حریف بابا نشدم . نکیسا توی همان شلوغی عروسی ، زده بود بیرون و لباس پسرانه پوشیده بود و خودش را رسانده بود لب جاده و سوار یک مینی بوس شد و رسید به نزدیک ترین شهر . از همان جا به من زنگ زد . چار شاخ شدم . به من گفته بودند که همین پنج شنبه عروسی نکیساست و من هم جواب دادم که مرخصی ندارم و تنها کسی که اصرار نکر ...

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!

همه خوابند

همه خوابند داستانی از صدیقه کاظمی، داستان نویس افغان و برنده رتبه سوم در ششمین جشنواره قند پارسی علی و مرضیه خوابیده‌اند. مادر هنوز بیدار است. ژاکت قرمز قدیمی‌اش را باز کرده و می‌خواهد برای مرضیه شال گردن می‌بافد. این کار چند شبش شده است. بوی اسپند و صدای ترق و تروق آن و ترس از پرش دانه‌های اسپند روی صورتم خواب را از سرم پراند. این اتاق مثل یک آکواریم خالی است. جای ماهی‌هایش خالی پسر... علی و مرضیه خوابیده‌اند. مادر هنوز بیدار است. ژاکت قرمز قدیمی‌اش را باز کرده و می‌خواهد برای مرضیه ش ...

شعری بسیار زیبا تقدیم به مادران پرمهر ایران