شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

داستان کوتاه حكايت خدایی یا رفاقتی؟

شبی راهزنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع

داستان کوتاه از سر سیری

در داستان‌ها این طور آمده که روزی نادرشاه برای زیارت امام رضا علیه السلام با ملازمان خود به حرم مطهر مشرف می‌شد

داستان کوتاه پذيرايي از شاه ايران با آب دوغ

ناصرالدین شاه در سفر خراسان ، به هر شهری كه وارد می شد، طبق معمول ، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حركت از آن شهر نیز او را مشایعت می كردند

داستان کوتاه زيباي دانشجوي بزرگسال

سكاكی مردی فلزكار و صنعت گر بود، توانست با مهارت و دقت ، دواتی بسیار ظریف با قفلی ظریف تر بسازد كه لایق تقدیم به پادشاه باشد. انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت

داستان کوتاه چرا احساس تنهایی میکنیم؟

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران قابل فهم باشد و وقت انسان برایمان کم... شکر، که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی هاست و مرحم تمام زخم هاست...

داستان کوتاه شهر عشق چگونه فنا شد؟

شهر زیبایی بود، همه مردمش خوب و دوست داشتنی بودند، به همدیگر عشق می ورزدیدند، همه اهل صداقت بودند، مكر و حیله بینشان نبود، به كسی ظلم نمی شد،

داستان کوتاه نکاتی جالب در مورد سگ و گوسفند

مردی اعرابی از امیرالمومنین علیه السلام پرسید؛ سگی را دیدم با گوسفندی جستن كرد و از آنها حملی به هم رسید، این حمل به كدامیك ملحق است ؟

داستان کوتاه ويژگي هاي شيطان

در اين مجال ويژگي هاي شيطان را كه شامل صفات اصلي، حالات او در برابر خداوند عالم و صفاتش در مقابل انسان است را مي گوييم.

داستان کوتاه سه نصیحت لقمان حکیم

روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

داستان کوتاه حکایتی از عبید زاکانی

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

داستان کوتاه های ملانصرالدین حل اختلاف

ملانصرالدین دو شریک را که اختلاف داشتند نصیحت می کرد و می گفت : هرگز به هم خیانت مکنید و مال حرام مخورید.یکی از شرکا به ملا گفت:به

داستان کوتاه حكايت

سعدي يكي از پسران هارون‌الرشيد پدر آمد خشم‌آلود[1] كه فلان سرهنگ‌زاده مرا دشنام مادر داد هارون اركان دولت را [2] گفت جزاي چنين كس چه باشد

داستان کوتاه خانه ملا نصرالدین

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!

داستان کوتاه حکایتی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم”

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن.

داستان کوتاه حکایتی از حضرت علی

یک روز امام علی علیه السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش [بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود] از روی رود عبور می کرد

داستان کوتاه حکایت موسی و بهشت

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد

داستان کوتاه حکایت راز دل به زن مگو

پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن : راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو .

۲۰ داستان کوتاه و خنده دار از ملانصرالدین

داستان خویشاوند الاغ روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد. شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟

داستان کوتاه حكايت اشتباه ملا نصرالدين

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره.

داستان کوتاه حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه