شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

داستان کوتاه انتخاب همسر

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد

داستان کوتاه آموزش ضایع کردن دخترا در جمع (طنز)

با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و بگین چیه به من خیره شدی ؟ چیزی میخوای ؟ به غیر از من کس دیگری هم هست که بتونی نگاش کنی ......

داستان کوتاه سرنوشت دانشجودرکشورهای مختلف

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند.

حکایت عمه خانــــــوم ( داستان کوتاه طنز )

با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامه‌ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد.

داستان کوتاه خاطرات مدرسه.. آقا مدیر

هیچ وقت نشده بود هیچ معلمى به من توهینى کند یا خداى نکرده از طرف اولیاء مدرسه اسائه ادبى چیزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم که نازک تر از گل بشنوم

داستان کوتاه خاطرات یک مداد

امـــــروز مــرتب و منظــــم با لبـاس نـو و نوک تـیز،

داستان کوتاه خداچه میخورد

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

داستان کوتاه رازجعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم

سفـــــــر! (داستان کوتاه طنز)

حمیدرضا همان طور که طول و عرض اتاق را با قدم‌های بلند می‌پیمود و انگشت‌هایش را در هم می‌چلاند، با صدایی آهسته مثل بچه‌ای که کار بدی کرده باشد و قصد عذرخواهی داشته باشد، داشت حرف می‌زد

داستان کوتاه آموزش آشپزی

ماهیتابه تفلون دسینی رو می گذارید روی گاز پنج شعله فردار سینجر که با ضمانت سام الکتریک عرضه میشه، بعد گاز رو با کبریت توکلی روشن

داستان کوتاه کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید.

داستان کوتاه مدیرارشد

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد.

داستان کوتاه قیمت مغز ....

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی . دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم , تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه ."

داستان کوتاه مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش … مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

داستان کوتاه نيروي فوق العاده

توانگر به نیروی اخلاق و دین /چو گردد به ایمان و تقوا قرین تواند زمام خرد را به چنگ /بگیرد و گرنه، در افتد به ننگ

داستان کوتاه پنجاه ایستگاه بازرسی

امام صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه یكی از شما حاجتی از خدا خواست كه حتما برآورده گردد.

داستان کوتاه ارایشگاه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید

داستان کوتاه لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

داستان کوتاه مسجد

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

داستان کوتاه اول

مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است.

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه