شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

آینده‌ی ایده‌آل خود را طراحی کنید (داستان کوتاه واقعی)

چندی قبل، یک جلسه‌ی برنامه‌ریزی راهبردی برای مدیران ارشد یک شرکت 172 ‏میلیاردی دایر نمود‏م. شرکت مزبور با مشکلات قابل ملاحظه‌ای روبه‌رو بود ‏که ناشی از تحولات، بازار رقابت و مقررات دولتی بود.

بهترین طبابت (داستان کوتاه واقعی)

سخنی از این داستان: «ما پزشکان وقتی که با انسان‌های فقیر و بیمار سروکار پیدا می‌کنیم، انسانی را می‌بینیم که نقابی بر چهره ندارد و ضعیف و آسیب‌پذیر است و در این‌جاست که باید قلبی رئوف و مهربان داشته باشیم مبادا که همنوعان خود را خوار و حقیر بشماریم.»

فالگیر (داستان کوتاه واقعی)

روز پیش از ترک سانفرانسیسکو در خیابان مارکت گردش می‌کردم. ناگاه در پشت جعبه‌ی آیینه‌ی دکان کوچکی که پرده‌ای هم به آن آویخته بودند، لوحه‌ای دیدم. روی لوحه نوشته بود: «با یک دلار، کف دست شما را می‌بینیم و با ورق، آینده‌ی شما را می‌گوییم.»

موفقيت نهايي (داستان کوتاه واقعي از زندگي استيون سپيلبرگ)

استيون سپيلبرگ در سي‌وشش سالگي موفق‌ترين فيلمساز تاریخ شد. وی چهار فیلم از ده فیلم پرفروش تاریخ را ساخته است که از میان آنها ایتی (E. T. The Extra- Terrestrial) پرفروش‌ترین فیلم تاریخ شناخته شد.

داستان کوتاه بانک ملی وایت‌ویل

لی‌براکستون اهل وایت‌ویل در کارولینای شمالی، پسر آهنگر پرتلاشی بود که ۱۲ فرزند داشت و او دهمین فرزند خانواده بود. آقای براکستون می‌گوید: «در کودکی با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کردم.

خواسته‌ی آتش‌نشان (داستان کوتاه واقعی)

چند سال قبل در یکی از تصفیه خانه‌های بزرگ یک شهر نفت‌خیز آتش‌سوزی مهیبی روی داد و طولی نکشید که شعله‌های سهمگین آن به آسمان بلند شد و رفته رفته دامنه‌ی حریق گسترش بیشتری پیدا کرد و به ساختمان‌های شهر نزدیک شد.

داستان کوتاه زرنگتر از اصفهانیهای عزیز

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.

داستان کوتاه معرفت روباهی که از شرم دوستانش سکته کرد

نوشته محمد درویش از فعالان محیط زیست:

داستان کوتاه ماستمالی کردن

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسله پهلوی اتفاق افتاد:

داستان کوتاه انیشتین و راننده اش!

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود!

داستان کوتاه ماجراي واقعي مرجع تقليدي كه نذر 100 هزار ديناري سفير انگليس را رد كرد

حدود چهل و اندی سال قبل پس از بروز جنگ جهانی دوم و سرانجام شكست آلمان پیروزی انگلستان (كه جزء متفقین بود) جمعی از معتمدین نقل كردند:

غذای روز یکشنبه (داستان کوتاه واقعی)

من از سرشکستگی اجتماعی خاصی که ناشی از فقر ما بود، به‌خوبی آگاه بودم. حتی فقیرترین بچه‌ها روزهای یکشنبه در خانه‌ی خود غذا می‌خوردند.

تابلوی رؤیاها (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1995، جان آساراف، تابلویی مخصوص رؤیاهایش تهیه کرد و آن را روی دیوار اتاق کارش در منزل نصب کرد. هر وقت شیئی مادی را می‌دید که آن را می‌خواست یا سفری که آرزویش را داشت، عکس آن را می‌گرفت و به این تابلو می‌چسباند.

دایانا قدرت تخیل دنیا را تسخیر کرد (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1981، یعنی به هنگام ازدواج با شاهزاده چارلز، دایانا کسی بود که بیش از هر کس، مردم دنیا درباره‌ی او صحبت می‌کردند. تقریباً یک میلیارد نفر مراسم عروسی او را، که از کلیسای جامع سن‌پال پخش می‌شد، تماشا کردند

پسرک روزنامه‌فروش (داستان کوتاه واقعی)

وقتی که من در سال اول دبیرستان درس می‌خواندم، با پدر و مادرم بعضی شب‌ها به سینما می‌رفتیم و پس از آن، همبرگری ‏می‌خوردیم و به خانه برمی‌گشتیم.

فرمان نادرست رئیس‌جمهور (داستان کوتاه واقعی)

روزی «ادوارد استانتون» [۱]، لینکلن را دیوانه و احمق خواند. استانتون در حقیقت از این مسئله عصبانی و غضب‌آلود بود که رئیس‌جمهور در کارهای مربوط به او دخالت کرده و برای جلب نظر یک سیاستمدار خودخواه و متکبر، دستور انتقال چند هنگ سرباز را صادر کرده است.

صدوپنجاه‌وشش درخواست (داستان کوتاه واقعی)

«ریک لیتل» در بیست‌ویک سالگی در این اندیشه بود که برای شاگردان دبیرستان‌ها برنامه‌ای تنظیم کند که چگونه با مردم و اطرافیان خود روابط بهتری داشته باشند و چگونه بتوانند شغل خوبی بیابند و آن‌را حفظ کنند و برخوردهایشان به چه نحو باشد

سنگ معدن (داستان کوتاه واقغی)

مردم شهر کوچک داربی در مونتانا سال‌ها به کوهی نگاه می‌کردند که آن را کوه کریستال نامیده بودند. فرسایش تدریجی باعث شده بود که رگه‌های درخشان کریستال که شبیه به سنگ نمک بود، از زیر خاک بیرون بزند

عشق به پول (داستان کوتاه واقعی)

چند سال پیش از لحاظ مالی در مضیقه بودم. چند کارت اعتباری داشتم که همه‌ی آن‌ها خالی شده بود. نزدیک بود که بانک، آپارتمانم را توقیف کند و ساختن فیلم راز هم باعث شده بود شرکتم چندین میلیون دلار مقروض شود.

هدیه (داستان کوتاه واقعی)

می‌گویند «تورگنیف» نویسنده‌ی نامدار روس، یک روز هنگامی که از خیابانی می‌گذشت، گدایی دستش را دراز کرد و از او صدقه‌ای خواست. تورگنیف در این باره گفته است:

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه