شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

داستان کوتاه انتخاب همسر شاهزاده

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند،

داستان کوتاه آرزوی دو همسر ۶۰ ساله

یک زوج انگلیسی در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

داستان کوتاه برخیز عزیزم، برخیز

نامش را، روی آن صلیب زمخت و درهم شکسته، دیگر نمی‌شد خواند. مقوای تابوت پاره شده بود و آنجا که چند هفته پیش هنوز تپه‌ای پابرجا بود، اکنون گودالی وجود داشت

داستان کوتاه پیرمردوفادار

ییرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند

داستان کوتاه ماجرای عشق واقعی

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.

داستان کوتاه دخترفداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

داستان کوتاه ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

داستان کوتاه عشق يعنی

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟ ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟ ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟ ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

داستان کوتاه عاشقانه شاخه گل خشکیده

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

داستان کوتاه پایان مهلت وفاداری

تو از من بیرون میروی من از این حس بیرون نمیروم تو بی هوا نفس میکشی و من به هوای تو زندگی میکنم

داستان کوتاه بوس وسیلی

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی

داستان کوتاه جالب چه کسى کر است

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست این موضوع را چگونه با او در میانبگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.

داستان کوتاه تاثیر گذار مترسک

آن شب بهاری را به یاد بیاور مترسک!. همان شبی که بی‌خوابی به سرم زد و نیمه شب با پای برهنه به سراغت آمدم. کنارت روی علفها دراز کشیدم. آسمان آنقدر آبی بود که حتی تاریکی شب هم نمی‌توانست آن را بپوشاند.

داستان کوتاه خاطرات یک بیمار

لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

داستان کوتاه ابراز عشق

دختره از پسره پرسيد: من خوشگلم ؟

داستان کوتاه خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

داستان کوتاه پهلوان رضو

دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیتانداخت. گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آنرا به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دیدو جا خالی داد. صدای خنده جمعیت بلند شد.

داستان کوتاه امید !

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

داستان کوتاه امتحان ریاضی مجتبی

پرونده‌اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند. ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید: بهت گفته باشم، تو هیچی نمیشی، هیچی.

داستان کوتاه برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"