شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

داستان کوتاه امام مهربون؛ سلام

امام زمان خوبم سلام من خیلی خیلی شما را دوست دارم و به قول بابام آرزویم دیدن روی شماست. مهدی جان پس کی می آیی؟

داستان کوتاه مناجات امام رضا علیه السلام با خدای بزرگ

بار الها! در پیشگاه تو ایستاده ام، و دست هایم را به سوى تو بلند کرده ام، آگاهم که در بندگیت کوتاهى نموده و در فرمان بردنت سستى کرده ام،

داستان کوتاه از دفترچه خاطرات محمدرضا پهلوی

امروز وقتی از مادرم متولد شدم، روز خوبی بود. پدرم، رضاخان در حال زحمت کشیدن برای رسیدن به پادشاهی بود و یک کلاغ هم روی شاخه ی درختی به زیبایی قار قار می کرد.

داستان کوتاه الو! ببخشید با خدا کار داشتم

تبیان: الو! سلام -سلام علیکم! بفرمایید. -ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم. -خودم هستم، باز چی شده بنده من؟

داستان کوتاه خیروشر

روزي بود و روزگاري بود صدها سال پيش از اين، يک روز بچه ها جمع شده بودند و بازي مي کردند. بازي ايشان يک «رئيس» لازم داشت. براي انتخاب رئيس قرعه کشيدند و نام «شر» درآمد

داستان کوتاه سرانجام کار

« خير» داستان « شر» را و سرگذشت خود را براي حاکم شرح داده بود . از قضا يک روز که حاکم و وزيران با « خير» و کرد بزرگ و همراهان به باغي در خارج شهر مي رفتند

داستان کوتاه دزد و مرغ فلفلی

توی ده شلمرود فلفلی مرغش تک بود یه ده بود و یه فلفلی یه مرغ زرد کاکلی

داستان کوتاه در خلوت

یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه , کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت .

داستان کوتاه استدلال منطقی

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد .

داستان کوتاه خود کرده را تدبیر نیست

یکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکي نبود. يک روستايي يک خر و يک گاو داشت که آنها را با هم در طويله مي بست خر را براي سواري نگاه مي داشت اما گاو را به صحرا مي برد

داستان کوتاه بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند!

روزی روزگاری نزدیک روستایی استخر بسیار بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند.

داستان کوتاه شیرینی

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.

داستان کوتاه نی‌نی تنبل

نی نی و مامان می خواستن با هم برن خونه ی مامان بزرگ . مامان، نی نی رو بغل کرده بود ولی نی نی دوست داشت خودش راه بره. نی نی اشاره می کرد به زمین و غر می زد .

داستان کوتاه پسته اخمو

همه پسته ها خندان و خوشحال بودن . برای همین خیلی راحت باز می شدن. اما یکی از پسته ها اخمو بود .

داستان کوتاه گرگ و گوسفند

روزي بود، روزگاري بود. گوسفند سياهي هم بود. روزي گوسفند همان‌طوري سرش زير بود و داشت براي خودش مي‌چريد، يكدفعه سرش را بلند كرد

داستان کوتاه خرس دم دراز

در جنگل زيبايي ، خرسي زندگي مي كرد كه دم بلند و زيبايي داشت و از تمام حيوانات جنگل ، تك تك مي پرسيد كه : به نظر شما در تمام دنيا دمي به زيبايي دم من وجود دارد ؟

بامیه (داستان کوتاه)

مادرش تازه خوابش برده بود. آرام آرام وارد آشپزخانه شد. خیلی مواظب بود کسی صدای پایش را نشنود.

داستان کوتاه خاله بازی

فسقلی از خواب بلند شد، آمد به مامانش سلام کند، گفت: صبحانه حاضر است. مامان با تعجب به او نگاه کرد. فسقلی رفت به بابا سلام کند، خمیازه ای کشید و گفت:صبح به خیر. بابا به او نگاه کرد.

داستان کوتاه من دیگه خجالت نمی کشم…

احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه.

داستان کوتاه من محمد‌نقی هستم

آرتا از کودکی اسم خودشو دوست نداشت. دلش می خواست اسمش محمد باشه. بارها از مادرش پرسیده بود چرا اسم منو آرتا گذاشتید . مادرش می گفت این اسم، خیلی شیکه .خارجیه .

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه