شغل هایی که در وب سایت نشونه درج می شوند در بیش از 160 وب سایت تبلیغات آنها نمایش داده می شود.

حیف از تو نیست با این"خر ها" نشسته ای؟!

روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند...

داستانک؛ چگونه یک آبدارچی میلیاردر شد؟!

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.

داستان کوتاه پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

جانشین پادشاه

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت....

داستان کوتاه مادر

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.

داستان کوتاه سیرک

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی...

داستان کوتاه یادمان باشد، زود دیر می شود

داستان کوتاه یادمان باشد، زود دیر می شود، داستان کوتاه بسیار جالب و عبرت آموز

داستان کوتاه نيروي فوق العاده

توانگر به نیروی اخلاق و دین /چو گردد به ایمان و تقوا قرین تواند زمام خرد را به چنگ /بگیرد و گرنه، در افتد به ننگ

داستان کوتاه پنجاه ایستگاه بازرسی

امام صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه یكی از شما حاجتی از خدا خواست كه حتما برآورده گردد.

داستان کوتاه ارایشگاه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید

داستان کوتاه لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

داستان کوتاه مسجد

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

داستان کوتاه اول

مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است.

داستان کوتاه آية الله العظمي مرعشي نجفي

آية الله العظمي مرعشي نجفي پايبندى عجيبي به اقامه نماز جماعت در حرم مطهر حضرت‏ معصومه سلام الله عليها داشتند. از همان زمان قديم، نزديک به 60 سال

داستان کوتاه شهیدمطهری

مادر استاد در مورد شهيد مى فرمايد: دو ماه قبل از تولد مطهرى شبى از شبها كه آرام خوابيده بودم در عالم خواب ديدم كه محفلى نورانى و مجلسى روحانى برقرار است

داستان کوتاه کیک مامان بزرگ

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد... مدرسه، خانواده، دوستان و... مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود

داستان کوتاه عدالت وعدل الهی

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داستان کوتاه دلبستگی

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند.

داستان کوتاه خدا

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!

داستان کوتاه حکمت الهی

فردی مؤمن یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر را لعن و نفرین می کرد خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.